تبلیغات
شعر
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

اجابت

دوباره سبز می‌شوم اگر اجابتم كنی

دوباره می‌رسم به تو اگر هدایتم كنی

شكوفه می‌زند به من جوانه‌های زندگی

به تیغت ای نگار من اگر تو راحتم كنی

اگر به دوش می‌كشم گناه عشق پاك تو

ولی كفایتم كند اگر شفاعتم كنی

تمام دردهای من بدان كه خوب می‌شوند

تو با نگاه كوچكی اگر عیادتم كنی

به دستهای خالی‌ام به اشكهای جاری‌ام

دوباره سبز می‌شوم اگر اجابتم كنی 



نوشته شده توسط :ali ahmadi
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390-12:11 ق.ظ
نظرات() 

فصل تنهائی

پیش رویم فصلی از تنها شدن

آرزوی لحظه‌های ما شدن

بوی دوری می‌دهد این كوچه‌ها

با من تا عابر شبها شدن ؟


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :ali ahmadi
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390-12:09 ق.ظ
نظرات() 

مفهوم آدینه

تو را حس می‌كنم امشب بر این چشمان بی‌سویم

قدمگاه تو را هر شب به آب دیده می‌شویم

مباد آن شب كه می‌ آیی دلم در كوچه‌ها باشد

كه یادت می‌برد ما را به این سو و به آن سویم

و من در پنج فصلی‌ات هوای دیگری دارم

تو می‌دانی كه پائیزم و تنها با تو می‌رویم

بیا یكسر خرابم كن چه سود از بی تو بودنها

تو ای مفهوم آدینه تو را هر روز می‌جویم



نوشته شده توسط :ali ahmadi
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390-12:06 ق.ظ
نظرات() 

پیشانی سنگ

شبی باران، شبی آتش، شبی آیینه و سنگم

شبی از زندگی سیرم، شبی با مرگ می‌جنگم

تو آتش می‌شوی بر خرمن احساس تنهائی


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :ali ahmadi
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390-12:01 ق.ظ
نظرات() 

بی دام و دانه

بی دام و دانه در دل من پا گرفته ای

از من هوا - خنده ی خود را ـ گرفته ای

با هر چه شهر از در شادی در آمدی

نوبت به من که می رسد اما " گرفته ای "


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :ali ahmadi
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390-11:55 ب.ظ
نظرات() 

خدا را داریم

به کجا می نگری!؟

زندگی ثانیه ایست! وسعت ثانیه را می فهمی!؟

هیچکس تنها نیست...! ما خدا را داریم...

می شود با یادش همچو نسیم، بال در بال پرستو،

بوسه بر قلب شقایق ها زد و زیبا زیست...!!



نوشته شده توسط :ali ahmadi
چهارشنبه 25 اسفند 1389-12:39 ق.ظ
نظرات() 

تمنا

عکس عاشقانه   sms-jok.ir

من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگز کشت


نوشته شده توسط :ali ahmadi
چهارشنبه 25 اسفند 1389-12:36 ق.ظ
نظرات() 

من ...

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید



ادامه مطلب

نوشته شده توسط :ali ahmadi
چهارشنبه 25 اسفند 1389-12:25 ق.ظ
نظرات() 

سیب

TakeDel.Com | بالاترین برگ ایرانیان

امشب کسی به  سیب دلم  ناخنک زده  است!
بر زخمهای کهنه قلبم نمک زده است!

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتک زده است

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلک زده است!

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای که نان دعایش کپک زده است!

هرشب من -آن غریبه که باور نمی کند
نامرد روزگار، به او هم کلک زده است-

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است!


نوشته شده توسط :ali ahmadi
چهارشنبه 25 اسفند 1389-12:19 ق.ظ
نظرات() 

شعر من...

شعر من حادثه نیست


شعر من تکه ای از ذهن من است

شعرهایم

نقش بارانی یک لبخند است


روی یک کوزه ی لب خشکیده

شعر من

جای قدم های سفر کرده به اندوه شقایق ها نیست


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :ali ahmadi
یکشنبه 22 اسفند 1389-10:19 ب.ظ
نظرات() 

«بهترین بهترین من»

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرش
ان
ادامه مطلب

نوشته شده توسط :ali ahmadi
دوشنبه 16 اسفند 1389-03:27 ق.ظ
نظرات() 

مسافر

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد ، بهت چی گفت ؟ 
گفت : جایی که داری میری ، مردمی داره که می شکننت . نکنه غصه بخوری ، من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . 
توی کوله بارت : 
عشق میذارم ، که بگذری ؛ 
قلب میذارم ، که جا بدی ؛
اشک میدم ، که همراهیت کنه ؛ و ...
مرگ ، که بدونی برمیگردی پیشم !


نوشته شده توسط :ali ahmadi
دوشنبه 16 اسفند 1389-03:01 ق.ظ
نظرات() 

" خدایا با من حرف بزن."

کودک نجوا کرد:" خدایا با من حرف بزن."


مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید.


سپس کودک فریاد زد:" خدایا با من حرف بزن."


رعد در آسمان پیچید، اما کودک گوش نداد.


کودک نگاهی به اطرافش انداخت وگفت:" خدایا بگذار ببینمت."


ستاره ای درخشید اما کودک توجهی نکرد.


کودک فریاد زد:"خدایا به من معجزه  ای نشان بده."


پس یک زندگی متولد شد، اما کودک نفهمید.


کودک با ناامیدی گریست." خدایا بامن در ارتباط باش، بگذار بدانم اینجایی."


بنابر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد....


ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت....



نوشته شده توسط :ali ahmadi
دوشنبه 16 اسفند 1389-02:56 ق.ظ
نظرات() 

نگاه

به من سرد نگاه نکن

مگر از یاد برده ای

برای بیدار کردن دلم

گل های شقایق را

با دست های خسته ات می چیدی...



نوشته شده توسط :ali ahmadi
دوشنبه 16 اسفند 1389-02:34 ق.ظ
نظرات() 

باران ...

بر درخت رویاهایم

سیب هایی می روید که طعم باران دارد

من هر شب آسمان را خواب می بینم

 

خوب من

تا چشم های من خیس است

باران آرام تر از من اشک می ریزد



نوشته شده توسط :ali ahmadi
دوشنبه 16 اسفند 1389-02:27 ق.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6